عجب قصه ای...
خیلی وقته دیگه به خلوتی هایم سر نزده بودم اما الان که دید می زنم غصه ام میگیره، راستش به این حس پاک و بی آلایش حیفم میاد.نمیدانم چرا نشد اونی که میخواستم.نمیخوام قصه قسمت را بگم اما همیشه یه خورده گله و شکوه دارم از اونی که بالا نشسته .گاهی خیلی ناراحت میشم و غصه خور روزگار اما وقتی به این فکر میکنم که هر سال تکراریست و ما هم در حسرت بهار،فک میکنیم سالی که میاد بهترین بهار است اما می بینیم که بهار بعدی حسنش زیادتر از بهاری بود که گذشت.میخوام بگم که هر کار خدا یه حکمتی داره امیدوارم به این حکمتش هرچه زودتر پی ببرم
نظرات شما عزیزان:
|